گاهی وقتا حس میکنم این قدر شرایط و محیط و آدمهای اطرافم متفاوت از قبل ها شده که ناخود آگاه از من یک آدم جدید ساخته است. نه اینکه زیاد با قبلی متفاوت باشم ولی سیال احساسم دیگر مثل قبل به این راحتی ها مسیر خودش را پیدا نمی کند. گاهی گم و گور می شود. ضربه می خورد. خشمگین می شود. خودخوری می کند. ناامید می شود و بعد دوباره امیدوار می شود. ولی در کل بار غمش بیشتر از شادی اش است.
دلم برای دنیای قبلم تنگ شده اما دستم به آن نمی رسد.
دیشب بعد از چند سال، مثل قدیما جلسه ی مثنوی تو خونه ی ما برگزار شد. من اما دیگه اونجا نیستم. نمی تونم باشم. دلم اما اونجاست و تنگگگ..
ما را در سایت قدمگاه صبح دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117