مدت هاست ننوشته ام...راستش این چند روز گذارم به ویدیو های سید حسن می افتد. نمی توانم غمم را از نبودنش پنهان کنم..بغض توی گلویم را نمی توانم فرو بدهم. یادم به نوشته ی قبلی ام می افتد که چه قدر از او انتقاد کردم. انتظار یک سخنرانی جنگنده تری از او داشتم. ولی راستش فکر نمی کردم یک روز نباشد.. فکر نمی گردم نبودنش برایم این قدر دردناک باشد. می دانستم مهم است اما نمی دانستم چه قدر...آن روز انتظار داشتم پر از خشم حرف بزند. انتظار داشتم بیاید از یک برنامه ی منسجم برای حمله حرف بزند. انتظار داشتم تهدید ه
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
امشب حال خوبی دارم... رها شدم..آزاد شدم
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
همان طور که حدس می زدم، نتیجه اون سخنرانی ای که می تونست بازدارنده باشه، نه تنها بازدارندگی نشد، بلکه شد جسارت بیشتر و وحشیانه تر رژیم حیوان صفت..
و امشب در خاموشی و بی اینترنتی غزه، قاتلان انسان، بیشتر می کشتند، بیشتر و بیشتر
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
نمی دونم چرا همش حس می کنم یک نفر در من گریه می کنم.. نگرانم و غمگین..
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
دیروز بعد از ظهر حوصله ام سر رفته بود. عصر های یکشنبه ی اینجا گاهی درست شبیه عصر جمعه ی ایرانه. آدم نمی فهمه چرا خلقش گرفته...عصر با خودم گفتم حتما می رم بیرون. روی نقشه را نگاه کردم و یه مسیر دوچرخه سواری کنار رودحونه پیدا کردم. یه بطری آب و چند تا چیز کوچیک برداستم و رفتم دوچرخه سواری..این قدر کنار رود خونه رفتم تا رسیدم به یه فضای بکر قاطی درختا ...تا جایی که گوشی اعلام کرد،دیگه سیگنال جی پی اس نداره! هوا هم داشت تاریک میشد و دیدم بدون جی پی اس نمیتونم راه برگشت را پیدا کنم! مجبور شدم برگردم وقتی برگشتم حالم خیلی بهتر بود.اینجا شهر بدی نیست. جمع و جوره و همه چی هم توش پیدا میشه. یه کمی هم شلوغه. با این حال به نظرم به قشنگی کاسل و فلمار * نیست. چیزی شبیه خیابونهای کوهستانی و شیب دار کاسل، Orangerie، پارک Wilhelmshohe و یا جنگل های فلمار را هنوز اینجا پبدا نکردم. نمی دونم..شاید هست و من پیدا نکردم.* کاسل شهر قبلی من و فلمار منطقه ی محل زندگی ام بود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 21:8 توسط مادامین
|
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
بالاخره اسباب کشی کردم...
کار سختی بود انصافا..از این شهر به اون شهر...
روزای اول هم اینجا چند تا درد سر عجیب غریب برام پیش اومد که فقط می خواستم بشینم گریه کنم بخاطرشون. خیلی بهم سخت گذشت دو هفته ای اول..
الان تقریبا خونه مرتب شده می تونم توش زندگی کنم.
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی
کار جدید و شروع کردم. عملا خیلی کسی رو نمی بینم، همه از خونه کار می کنند.با این که کار مو دوست دارم ولی بدنم یه جور عجیبی خسته و داغونه..نمی دونم چرا...بیشتر وقتا حس می کنم قدرت سر پا ایستادن رو ندارم یا سرم گیج میره..قرص ویتامین و تقویتی هم خیلی اثر نداره بهم. من چمه؟
برچسب:
نویسنده: ماهان فراهانی