ساعت برنارد

خرید بک لینک

تو اتاق نشیمن مشغول بودم..نگاه به ساعت کردم و ۸:۴۰ دقیقه شب بود. احساس کردم چه خوب! خیلی کارا انجام دادم و ساعت هنوز ۸:۴۰ است. بازم مشغول به کار شدم. اون شب گذشت ولی این حس خوب که کلی کار را توی زمان کم انجام دادم، با من بود.

فردا دوباره تو اتاق نشیمن بودم و نشسته بودم روی مبل. چشمم به ساعت افتاد. ۸:۴۰ !!! خنده ام گرفت. ساعت خوابیده بود!..

یاد حس خوب شب قبلش افتادم. اینکه نفهمیده بودم ساعت خوابیده! اینکه چه قدر احتیاج به این حس داشتم که کارها را زودتر انجام داده ام. این که چه اندازه دوست دارم زمان بایستد تا من به خودم برسم. تا فکر های نکرده، ریکاوری های انجام نشده، دغدغه های رها شده را با دل آرام زیر و رو کنم و نگران هیچ چیز نباشم. نگران تیک تیک همیشگی ساعت نباشم. چه قدر احتیاج دارم که حس نکنم باز از همه چیز عقب هستم و جا مانده ام.

من واقعا به یک ساعت خوابیده احتیاج دارم. به یه زمان متوقف شده....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 18:25 توسط مادامین  | 

قدمگاه صبح ...

ما را در سایت قدمگاه صبح دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 0:19

صفحه بندی